بِسمِ اللهِ الرَّحمَن الرَّحیم
اَلحَمدُ للهِ رَبِ العالَمین باریء الخلائقِ اَجمَعین وَ الصَّلوةُ و السَّلامُ عَلی عَبدِ اللهِ و رَسولِه وَ حَبیبه و صَفیّه و حافِظِ سِرِّه و مُبَلِّغِ رسالاتِه سیِِّدِنا و نَبیِّنا و مَولانا اَبِی القاسِمِ مُحَمَّد و آلِهِ الطَّیِبینَ الطّاهِرینَ المَعصومین.اعوذُ بِاللهِ مِنَ الشّیطانِ الرَّجیم:
لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ
قطعا براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار استشما در رنج بيفتيد به [هدايت] شما حريص و نسبت به مؤمنان دلسوز مهربان است (التوبه(9)،128)
روز ولادت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و همچنین روز ولادت امام ششم امام صادق علیه السلام است.امروز برای ما شیعیان قهرا روزی است که عید مضاعف است، دو ولادت بزرگ در این روز واقع شده است.
ولی یک گلایه ازخودمان نمیشود نکرد و آن اینکه با اینکه از نظر ما، از آن جهت که مسلمان هستیم، این روز روز ولادت پیغمبر اکرم است، و از آن جهت که مسلمان شیعه هستیم، روز ولادت امام صادق است، ولی ابراز احساساتی که ما مردم شیعه در این روز به خرج میدهیم نه با ابراز احساساتی که مسیحیان در ولادت مسیح به خرج میدهند برابری میکند (و بلکه تناسب هم ندارد) و نه با ابراز احساساتی که دنیای تسنن در همین روزها به مناسبت ولادت رسول اکرم میکند.
میدانید که دنیای مسیحیت در ولادت مسیح چندین روز عید رسمی خود را میگیرد به طوری که آثارش در میان ما مسلمین هم ظاهر میشود (که در این باره نمی خواهم زیاد بحث کنم)، و دنیای تسنن هم طولانیترین عیدی که برای خود میگیرد (تقریبا با عید نوروز ما ایرانیها برابری میکند) همان ولادت رسول اکرم است که تعطیل چند روزه دارند و عید چند روزه است. البته آنها روز دوازدهم ربیع الاول یعنی پنج روز قبل از روز هفدهم را که ما عید میگیریم روز ولادت رسول اکرم میدانند، ولی عید آنها از روز دوازدهم شروع میشود و ظاهرا تا پنج روز بعد از هفدهم ادامه پیدا میکند.
آنچه برای ما عید نوروز یعنی یک عید عمومی طولانی است، در دنیای تسنن همان ایام ولادت رسولِ خداست.
ولی در میان ما شیعیان -که عرض کردم این گله را از خودمان نمیشود نکرد- ولادت رسول خدا میآید و میگذرد و بسیاری از مردم ما احساس نمیکنند که چنین روزی هم بر آنها گذشت. و اگر تنها، مساله تعطیل رسمی و تعطیل شدن بانکها و بیکار شدن کارمندان اداری نبود، اساسا کوچکترین احساسی در جامعه ما رخ نمیداد، با اینکه عید مضاعف است. حالا اسم این را چه میشود گذاشت، من نمیدانم.
امروز من قصد دارم یک بحثخیلی مختصر درباره تاریخچه رسول اکرم در حدی که برای جوانان دانش آموز و احیانا بعضی از دانشجویان که در این زمینه اطلاعات کمی دارند مفید باشد کنم، بعد سخن خودم را اختصاص بدهم به قسمتی از کلمات رسول اکرم و تفسیر بعضی از سخنان آن بزرگوار.
ولادت و دوران کودکی
ولادت پیغمبر اکرم به اتفاق شیعه و سنی در ماه ربیع الاول است، گو اینکه اهل تسنن بیشتر روز دوازدهم را گفتهاند و شیعه بیشتر روز هفدهم را، به استثنای شیخِ کُلِینی صاحبِ کتاب کافی که ایشان هم روز دوازدهم را روز ولادت میدانند.
رسول خدا در چه فصلی از سال متولد شده است؟
در فصل بهار. در اَلسّیرَةُ الحَلَبیّة مینویسد: «وُلِدَ فی فَصلِ الرَّبیع» در فصل ربیع به دنیا آمد. بعضی از دانشمندان امروز حساب کردهاند تا ببینند روز ولادت رسول اکرم با چه روزی از ایام ماههای شمسی منطبق میشود، به این نتیجه رسیدهاند که دوازدهم ربیع آن سال مطابق میشود با بیستم آوریل،و بیستم آوریل مطابق است با سی و یکم فروردین. و قهرا هفدهم ربیع مطابق میشود با پنجم اردبیهشت.
پس قدر مسلم این است که رسول اکرم در فصل بهار به دنیا آمده است حال یا سی و یکم فروردین یا پنجم اردبیهشت.
در چه روزی از ایام هفته به دنیا آمده است؟
شیعه معتقد است که در روز جمعه به دنیا آمدهاند، اهل تسنن بیشتر گفتهاند در روز دوشنبه.
در چه ساعتی از شبانه روز به دنیا آمدهاند؟
شاید اتفاق نظر باشد که بعد از طلوع فجر به دنیا آمدهاند، در بین الطلوعین.
تاریخچه ی رسول اکرم تاریخچه ی عجیبی است. پدر بزرگوارشان عَبدُ اللهِ بنِ عَبدُ المُطَّلِب است. او پسر بسیار رشید و برازندهای است که حالا داستان آن مساله نذر ذبحش و این حرفها بماند.
عبد الله جوان، جوانی بود که در همه مکه میدرخشید. جوانی بود بسیار زیبا، بسیار رشید، بسیار مؤدب، بسیار معقول، که دختران مکه آرزوی همسری او را داشتند. او با مُخَدَّره ی آمنه دختر وَهَب که از فامیل نزدیک آنها به شمار میآید، ازدواج میکند. در حدود چهل روز بیشتر از زفافش نمیگذرد که به عزم مسافرت به شام و سوریه از مکه خارج میشود و ظاهرا سفر، سفر بازرگانی بوده است. در برگشتن به مدینه میآید که خویشاوندان مادر او در آنجا بودند، و در مدینه وفات میکند.
عبد الله در وقتی وفات میکند که پیغمبر اکرم هنوز در رحم مادر است. محمد صلی الله علیه و آله یتیم به دنیا میآید یعنی پدر از سرش رفته است.
به رسم آن وقت عرب، برای تربیت کودک لازم میدانستند که بچه را به مُرضِعَه بدهند تا به بادیه ببرد و در آنجا به او شیر بدهد. حلیمه ی سَعدیّه (حلیمه،زنی از قبیله بَنی سَعد) از بادیه به مدینه میآید (که آن هم داستان مفصلی دارد). این طفل نصیب او میشود که خود حلیمه و شوهرش داستانها نقل میکنند که از روزی که این کودک پا به خانه ما گذاشت، گویی برکت از زمین و آسمان بر خانه ما میبارید.
این کودک تا سن چهار سالگی دور از مادر و دور از جد و خویشاوندان و دور از شهر مکه، در بادیه در میان بادیه نشینان، پیش دایه زندگی میکند.
در سن چهار سالگی او را از دایه میگیرند. مادر مهربان، این بچه را در دامن خود میگیرد. حال شما آمنه را در نظر بگیرید: زنی که شوهری محبوب و به اصطلاح شوهر ایدهآلی داشته است به نام عبد الله که آن شبی که با او ازدواج میکند به همه دختران مکه افتخار میکند که این افتخار بزرگ نصیب من شده است، هنوز بچه در رحمش است که این شوهر را از دست میدهد. برای زنی که علاقه وافر به شوهر خود دارد، بدیهی است که بچه برای او یک یادگار بسیار بزرگ از شوهر عزیز و محبوبش است، خصوصا اگر این بچه پسر باشد. آمنه تمام آرزوهای خود در عبد الله را در این کودک خردسال میبیند. او هم که دیگر شوهر نمیکند.
جناب عبد المطلب پدر بزرگ رسول خدا، علاوه بر آمنه، متکفل این کودک کوچک هم هست. قوم و خویشهای آمنه در مدینه بودند. آمنه از عبد المطلب اجازه میگیرد که سفری برای دیدار خویشاوندانش به مدینه برود و این کودک را هم با خودش ببرد. همراه کنیزی که داشتبه نام اُمَّ اِیمَن با قافله حرکت میکند.به مدینه میرود و دیدار دوستان را انجام میدهد (سفری که پیغمبر اکرم در کودکی کرده، همین سفر است که در سن پنجسالگی از مکه به مدینه رفته است). محمد صلی الله علیه و آله با مادر و کنیز مادر برمیگردد. در بین راه مکه و مدینه،در منزلی به نام «ابواء» که الآن هم هست، مادر او مریض میشود، به تدریج ناتوان میگردد و قدرت حرکت را از دست میدهد. در همان جا وفات میکند. این کودک خردسال مرگ مادر را در خلال مسافرت، به چشم میبیند. مادر را در همان جا دفن میکنند و همراه ام ایمن، این کنیز بسیار بسیار باوفا – که بعدها زن آزاد شدهای بود و تا آخر عمر خدمت رسول خدا و علی و فاطمه و حسن و حسین را از دست نداد، و آن روایت معروف را حضرت زینب از همین ام ایمن روایت میکند – در خانه اهل بیت پیامبر پیر زن مجللهای بود – به مکه بر میگردد.
تقریبا پنجاه سال بعد از این قضیه، حدود سال سوم هجرت بود که پیغمبر اکرم در یکی از سفرها به مدینه آمد و از همین منزل ابواء عبور کند، پایین آمد. اصحاب دیدند پیغمبر بدون اینکه با کسی حرف بزند، به طرفی روانه شد. بعضی در خدمتش رفتند تا ببینند کجا میرود. دیدند رفت و رفت، در نقطهای نشست و شروع کرد به خواندن دعا و حمد و قل هو الله و … ولی دیدند در تامل عمیقی فرو رفت و به همان نقطه زمین توجه خاصی دارد و در حالی که با خودش میخواند، کم کم اشکهای نازنینش از گوشه چشمانش جاری شد. پرسیدند: یا رسول الله! چرا میگریید؟ فرمود: اینجا قبر مادر من است، پنجاه سال پیش من مادرم را در اینجا دفن کردم.
عبد المطلب دیگر بعد از مرگ این مادر،تمام زندگیاش رسول اکرم شده بود،و بعد از مرگ عبد الله و عروسش آمنه، این کودک را فوق العاده عزیز میداشت و به فرزندانش میگفت که او با دیگران خیلی فرق دارد، او از طرف خدا آیندهای دارد و شما نمیدانید. وقتی که میخواست از دنیا برود، ابو طالب – که پسر ارشد و بزرگتر و شریفتر از همه فرزندان باقیماندهاش بود – دید پدرش یک حالت اضطرابی دارد. عبد المطلب خطاب به ابو طالب گفت: من هیچ نگرانی از مردن ندارم جز یک چیز و آن سرنوشت این کودک است. این کودک را به چه کسی بسپارم؟ آیا تو میپذیری؟ از ناحیه من تعهد میکنی که کفالت او را به عهده بگیری؟ عرض کرد: بله پدر! من قول میدهم، و کرد. بعد از آن، جناب ابو طالب، پدر بزرگوار امیر المؤمنین علی علیه السلام متکفل بزرگ کردن پیغمبر اکرم بود.
مسافرتها
رسول اکرم به خارج عربستان فقط دو مسافرت کرده است که هر دو قبل از دوره رسالت و به سوریه بوده است. یک سفر در دوازده سالگی همراه عمویش ابو طالب، و سفر دیگر در بیست و پنجسالگی به عنوان عامل تجارت برای زنی بیوه به نام خدیجه که از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج کرد. البته بعد از رسالت، در داخل عربستان مسافرتهایی کردهاند. مثلا به طائف رفتهاند، به خیبر که شصت فرسخ تا مکه فاصله دارد و در شمال مکه است رفتهاند، به تبوک که تقریبا مرز سوریه است و صد فرسخ تا مدینه فاصله دارد رفتهاند، ولی در ایام رسالت از جزیرة العرب هیچ خارج نشدهاند.
شغلها
پیغمبر اکرم چه شغلهایی داشته است؟
جز شبانی و بازرگانی،شغل و کار دیگری را ما از ایشان سراغ نداریم. بسیاری از پیغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانی میکردهاند (حالا این چه راز الهیای دارد،ما درست نمیدانیم) همچنانکه موسی شبانی کرده است. پیغمبر اکرم هم قدر مسلم این است که شبانی میکرده است. گوسفندانی را با خودش به صحرا میبرده است، رعایت میکرده و میچرانیده و بر میگشته است. بازرگانی هم که کرده است. با اینکه یک سفر، سفر اولی بود که خودش به بازرگانی میرفت (فقط یک سفر در دوازده سالگی همراه عمویش رفته بود) آن سفر را با چنان مهارتی انجام داد که موجب تعجب همگان شد.
سوابق
سوابق قبل از رسالت پیغمبر اکرم چه بوده است؟
در میان همه پیغمبران جهان، پیغمبر اکرم یگانه پیغمبری است که تاریخ کاملا مشخصی دارد.
یکی از سوابق بسیار مشخص پیغمبر اکرم این است که امی بود، یعنی مکتب نرفته و درس نخوانده بود که در قرآن هم از این نکته یاد شده است. اکثر مردم آن منطقه در آن زمان امی بودند.
یکی دیگر این است که در همه آن چهل سال قبل از بعثت، در آن محیط که فقط و فقط محیط بت پرستی بود، او هرگز بتی را سجده نکرد. البته عده قلیلی – معروف به «حنفاء» – که آنها هم از سجده کردن بتها احتراز داشتهاند بوده اند ولی نه از اول تا آخر عمرشان، بلکه بعدا این فکر برایشان پیدا شد که این کار، کار غلطی است و از سجده کردن بتها اعراض کردند و بعضی از آنها مسیحی شدند. اما پیغمبر اکرم در همه عمرش،از اول کودکی تا آخر، هرگز اعتنایی به بت و سجده بت نکرد. این،یکی از مشخصات ایشان است. و اگر یک بار کوچکترین تواضعی در مقابل بتی کرده بود، در دورهای که با بتها مبارزه میکرد به او میگفتند: تو خودت بودی که یک روز در آمدی اینجا مقابل لات و هبل تواضع کردی.
نه تنها بتی را سجده نکرد، بلکه در تمام دوران کودکی و جوانی، در مکه که شهر لهو و لعب بود، به این امور آلوده نشد.
مکه دو خصوصیت داشت:
یکی اینکه مرکز بت پرستی عربستان بود و دیگر اینکه مرکز تجارت و بازرگانی بود و سرمایه داران عرب در مکه خفته بودند و برده داران عرب در مکه بودند. اینها بردهها و کنیزها را خرید و فروش میکردند. در نتیجه مرکز عیش و نوش اعیان و اشراف هم همین شهر بود. انواع لهو و لعبها، شرابخواریها، نواختنها و رقاصیها[دایر بود] به طوری که میرفتند کنیزهای سپید و زیبا را از روم (همین شام و سوریه) میخریدند و میآمدند در مکه به اصطلاح عشرتکده درست میکردند و از این عشرتکدهها استفاده مالی میکردند که یکی از چیزهایی که قرآن به خاطر آن سخت به اینها میتازد همین است، میفرماید:
و لا تکرهوا فتیاتکم علی البغاء ان اردن تحصنا
[وَلْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ نِكَاحًا حَتَّى يُغْنِيَهُمْ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَالَّذِينَ يَبْتَغُونَ الْكِتَابَ مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ فَكَاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْرًا وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِي آتَاكُمْ وَلَا تُكْرِهُوا فَتَيَاتِكُمْ عَلَى الْبِغَاء إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّنًا لِّتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَن يُكْرِههُّنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِن بَعْدِ إِكْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿33﴾
و كسانى كه [وسيله] زناشويى نمىيابند بايد عفت ورزند تا خدا آنان را از فضل خويش بىنياز گرداند و از ميان غلامانتان كسانى كه در صددند با قرارداد كتبى خود را آزاد كنند اگر در آنان خيرى [و توانايى پرداخت مال] مىيابيد قرار بازخريد آنها را بنويسيد و از آن مالى كه خدا به شما داده است به ايشان بدهيد [تا تدريجا خود را آزاد كنند] و كنيزان خود را در صورتى كه تمايل به پاكدامنى دارند براى اينكه متاع زندگى دنيا را بجوييد به زنا وادار مكنيد و هر كس آنان را به زور وادار كند در حقيقتخدا پس از اجبار نمودن ايشان [نسبت به آنها] آمرزنده مهربان است (33)
النور (24)، 33]
آن بیچارههای بدبخت (کنیزها) میخواستند عفاف خودشان را حفظ کنند، ولی اینها به اجبار این بیچارهها را وادار به زنا میکردند و در مقابل پولی میگرفتند. خانههای مکه در دو قسمتبود، در بالا و پایین شهر. بالاها را اعیان و اشراف مینشستند و پایینها را غیر اعیان و اشراف. در خانههای اعیان و اشراف همیشه صدای تار و تنبور و بزن و بکوب و بنوش بلند بود. پیغمبر اکرم در تمام عمرش هرگز در هیچ مجلسی از این مجالس دایر مکه شرکت نکرد.
در دوران قبل از رسالت، به صداقت و امانت و عقل و فطانت معروف و مشهور بود. او را به نام «محمد امین» میخواندند. به صداقت و امانتش اعتماد فراوان داشتند. در بسیاری از کارها به عقل او اتکا میکردند. عقل و صداقت و امانت از صفاتی بود که پیغمبر اکرم سخت به آنها مشهور بود،به طوری که در زمان رسالت وقتی که فرمود: آیا شما تاکنون از من سخن خلافی شنیدهاید،همه گفتند:ابدا،ما تو را به صدق و امانت میشناسیم.
یکی از جریانهایی که نشان دهنده عقل و فطانت ایشان است این است که وقتی خانه خدا را خراب کردند(دیوارهای آن را برداشتند) تا دو مرتبه بسازند،حجر الاسود را نیز برداشتند. هنگامی که میخواستند دوباره آن را نصب کنند، این قبیله میگفت من باید نصب کنم،آن قبیله میگفت من باید نصب کنم،و عن قریب بود که زد و خورد شدیدی روی دهد. پیغمبر اکرم آمد قضیه را به شکل خیلی سادهای حل کرد. قضیه،معروف است،دیگر نمیخواهم وقتشما را بگیرم.
مساله ی دیگری که باز در دوران قبل از رسالت ایشان هست، مساله ی احساس تاییدات الهی است. پیغمبر اکرم بعدها در دوره رسالت، از کودکی خودش فرمود. از جمله فرمود: من در کارهای اینها شرکت نمیکردم … گاهی هم احساس میکردم که گویی یک نیروی غیبی مرا تایید میکند. میگوید: من هفتسالم بیشتر نبود. عبد الله بن جدعان که یکی از اشراف مکه بود، عمارتی میساخت. بچههای مکه به عنوان کار ذوقی و کمک دادن به او میرفتند از نقطهای به نقطه دیگر سنگ حمل میکردند.
من هم میرفتم همین کار را میکردم. آنها سنگها را در دامنشان میریختند، دامنشان را بالا میزدند و چون شلوار نداشتند کشف عورت میشد. من یک دفعه تا رفتم سنگ را در دامنم گذاشتم، مثل اینکه احساس کردم که دستی آمد و زد دامن را از دستم انداخت. حس کردم که من نباید این کار را کنم، با اینکه کودکی هفتساله بودم.
امام باقر علیه السلام در روایاتی، و نیز امیر المؤمنین در نهج البلاغه این مطلب را کاملا تایید میکنند:
وَلَقَدْ قَرَنَ اللهُ بِهِ -صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ- مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلاَئِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ، وَمَحَاسِنَ أَخْلاَقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَنَهَارَهُ، وَلَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ (154)
امام باقر علیه السلام میفرماید:
بودند فرشتگانی الهی که از کودکی او را همراهی میکردند. پیامبر میفرمود: من گاهی سلام میشنیدم، یک کسی به من میگفت السلام علیک یا محمد! نگاه میکردم، کسی را نمیدیدم. گاهی با خودم فکر میکردم شاید این سنگ یا درخت است که دارد به من سلام میدهد، بعد فهمیدم فرشته الهی بوده که به من سلام میداده است.
از جمله قضایای قبل از رسالت ایشان، به اصطلاح متکلمین «ارهاصات» است که همین داستان ملک هم جزء ارهاصات به شمار میآید. رؤیاهای فوق العاده عجیبی بوده که پیغمبر اکرم مخصوصا در ایام نزدیک به رسالتش میدیده است. میگوید: من خوابهایی میدیدم که «یاتی مثل فلق الصبح» یعنی مثل فجر،مثل صبحِ صادق، صادق و مطابق بود، اینچنین خوابهای روشن میدیدم.
بعضی از رؤیاها از همان نوع وحی و الهام است، نه هر رؤیایی، نه رؤیایی که از شکم انسان بر میخیزد، نه رؤیایی که محصول عقدهها، خیالات و توهمات پیشین است. جزء اولین مراحلی که پیغمبر اکرم برای الهام و وحی الهی در دوران قبل از رسالت طی میکرد، دیدن رؤیاهایی بود که به تعبیر خودشان مانند صبحِ صادق ظهور میکرد (یعنی چنان خودشان را در عمل نشان می دادند که اصلا گمان اینکه اینها یک خواب ساده است نمی رفت). گاهی خود خواب برای انسان روشن نیست، پراکنده است، و گاهی خواب روشن است ولی تعبیرش صادق نیست. اما گاه خواب در نهایت روشنی است، هیچ ابهام و تاریکی و به اصطلاح آشفتگی ندارد، و بعد هم تعبیرش در نهایت وضوح و روشنایی است.
از سوابق دیگر قبل از رسالت رسول اکرم یعنی در فاصله ولادت تا بعثت، این است که -عرض کردیم- تا سن بیست و نجسالگی دوبار به خارج عربستان مسافرت کرد.
پیغمبر فقیر بود، از خودش نداشت یعنی به اصطلاح یک سرمایه دار نبود. هم یتیم بود، هم فقیر و هم تنها. یتیم بود، خوب معلوم است، بلکه به قول نصاب لطیم هم بود یعنی پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند. فقیر بود، برای اینکه یک شخص سرمایهداری نبود، خودش شخصا کار میکرد و زندگی مینمود.
و تنها بود. وقتی انسان روحی پیدا میکند و به مرحلهای از فکر و افق فکری و احساسات روحی و معنویات میرسد که خواه ناخواه دیگر با مردم زمانش تجانس ندارد، تنها میماند. تنهایی روحی از تنهایی جسمی صد درجه بدتر است. اگر چه این مثال خیلی رسا نیست، ولی مطلب را روشن میکند: شما یک عالم بسیار عالم و بسیار با ایمانی را در میان مردمی جاهل و بیایمان قرار بدهید. و لو آن افراد پدر و مادر و برادران و اقوام نزدیکش باشند، او تنهاست، یعنی پیوند جسمانی نمیتواند او را با اینها پیوند بدهد. او از نظر روحی در یک افق زندگی میکند و اینها در افق دیگری. گفت: «چندان که نادان را از دانا وحشت است،دانا را صد چندان از نادان نفرت است». پیغمبر اکرم در میان قوم خودش تنها بود، همفکر نداشت.
بعد از سی سالگی در حالی که خودش با خدیجه زندگی و عائله تشکیل داده است، کودکی را در دو سالگی از پدرش میگیرد و به خانه خودش میآورد. کودک،علی بن ابیطالب است. تا وقتی که به رسالت مبعوث میشود و تنهاییاش با مصاحبت وحی الهی تقریبا از بین میرود (یعنی تا حدود دوازده سالگی این کودک) مصاحب و همراهش فقط این کودک است، یعنی در میان همه مردم مکه کسی که لیاقت همفکری و همروحی و هم افقی او را داشته باشد، غیر از این کودک نیست. خود علی علیه السلام نقل میکند که من بچه بودم، پیغمبر وقتی به صحرا میرفت مرا روی دوش خود سوار میکرد و میبرد.
در بیست و پنجسالگی، معناً خدیجه از او خواستگاری میکند. مرد باید خواستگاری کند ولی این زن شیفته خلق و خوی و معنویت و زیبایی و همه چیز حضرت رسول است، خودش افرادی را تحریک میکند که این جوان را وادار کنید! که بیاید از من خواستگاری کند. میآیند، میفرماید: آخر من چیزی ندارم. خلاصه به او میگویند تو غصه این چیزها را نخور و به او میفهمانند که خدیجهای که تو میگویی اشراف و اعیان و رجال و شخصیتها از او خواستگاری کردهاند و حاضر نشده است، خودش میخواهد. تا بالاخره داستان خواستگاری و ازدواج رخ میدهد. عجیب این است: حالا که همسر یک زن بازرگان و ثروتمند شده است، دیگر دنبال کار بازرگانی نمیرود. تازه دوره وحدت یعنی دوره ی انزوا، دوره ی خلوت، دوره ی تَحَنُّف و دوره ی عبادتش شروع میشود. آن حالت تنهایی یعنی آن فاصله روحیای که او با قوم خودش پیدا کرده است، روز به روز زیادتر میشود. دیگر این مکه و اجتماع مکه، گویی روحش را میخورد. حرکت میکند تنها در کوههای اطراف مکه (کسانی که مشرف شدهاند میدانند اطراف مکه همه کوه است) راه میرود، تفکر و تدبر میکند. خدا میداند که چه عالمی دارد، ما که نمیتوانیم بفهمیم. در همین وقت است که غیر از آن کودک یعنی علی علیه السلام کس دیگر همراه و مصاحب او نیست.
ماه رمضان که میشود، در یکی از همین کوههای اطراف مکه – که در شمال شرقی این شهر است و از سلسله کوههای مکه مجزا و مخروطی شکل است – به نام کوه «حرا» که بعد از آن دوره آن را جبل النور (کوه نور) نامیدند، خلوت میگزیند.
شاید خیلی از شما که به حج مشرف شدهاید این توفیق را پیدا کردهاید که به کوه حرا و غار حرا بروید، و من دوبار این توفیق نصیبم شده است و جزء آرزوهایم این است که مکرر در مکرر این توفیق نصیبم بشود. برای یک آدم متوسط حد اقل یک ساعت طول میکشد که از پایین دامنه این کوه به قله آن برسد، و حدود سه ربع هم طول میکشد تا پایین بیاید.
ماه رمضان که میشود اصلا بکلی مکه را رها میکند و حتی از خدیجه هم دوری میگزیند. یک توشه خیلی مختصر، آبی، نانی با خودش بر میدارد و به کوه حرا میرود و ظاهرا خدیجه هر چند روز یک مرتبه کسی را میفرستاد تا مقداری آب و نان برایش ببرد. تمام این ماه را به تنهایی در خلوت میگذارند. البته گاهی فقط علی علیه السلام در آنجا حضور داشته و شاید همیشه علی علیه السلام بوده است. این را من الآن نمیدانم. قدر مسلم این است که گاهی علی علیه السلام بوده است، چون میفرماید:
و لقد جاوَرتُ رسول الله علیه السلام بِحِراء حین نزول الوحی.
آن ساعتی که وحی نزول پیدا کرد من آنجا بودم.
از آن کوه پایین نمیآمد و در آنجا خدای خودش را عبادت میکرد. اینکه چگونه تفکر میکرد، چگونه به خدای خودش عشق میورزید و چه عوالمی را در آنجا طی میکرد،برای ما قابل تصور نیست.
علی علیه السلام در این وقت جوانیست ده ساله و حد اکثر دوازده ساله، درواقع بچه ایست. در آن ساعتی که بر پیغمبر اکرم وحی نازل میشود، او آنجا حاضر است. پیغمبر یک عالم دیگری را دارد طی میکند. هزارها مثل ما اگر در آنجا میبودند، چیزی را در اطراف خود احساس نمیکردند ولی علی علیه السلام یک دگرگونیهایی را احساس میکند. قسمتهای زیادی از عوالم پیغمبر را درک میکرده است، چون میگوید:
و لقد سمعت رَنَّةَ الشیطان حین نزول الوحی.
من صدای ناله ی شیطان را در هنگام نزول وحی شنیدم.
مثل شاگرد معنوی که حالات روحی خودش را به استادش عرضه میدارد، به پیغمبر عرض کرد: یا رسول الله! آن ساعتی که وحی داشتبر شما نازل میشد، من صدای ناله این ملعون را شنیدم. فرمود: بلی علی جان!: « إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ، وَتَرَى مَا أَرَى، إِلاَّ أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيّ » شاگرد من! تو آنها که من میشنوم میشنوی و آنها که من میبینم میبینی ولی تو پیغمبر نیستی.
نهج البلاغه صبحی صالح،خطبه 192.
این،مختصری بود از قضایای مربوط به قبل از رسالت پیغمبر اکرم که لازم میدیدم برای شما عرض کنم.
سیری در سخنان رسول اکرم
چند سخن از سخنان این شخصیتبزرگوار را برای شما نقل میکنم که خود سخنان پیغمبر معجزه است – قرآن که سخن خداستبه جای خود – مخصوصا با توجه به سوابقی که عرض کردم. کودکی که سرنوشت، او را یتیم قرار داد در وقتی که در رحم مادر بود، و لطیم قرار داد در سن پنجسالگی، دوران شیرخوارگیاش در بادیه گذشته است و در مکه سرزمین امیت و بی سوادی بزرگ شده و زیر دست هیچ معلم و مربیای کار نکرده است، مسافرتهایش محدود بوده به دو سفر کوچک، آنهم سفر بازرگانی به خارج جزیرة العرب، و با هیچ فیلسوفی، حکیمی، دانشمندی برخورد نداشته است، معذلک قرآن به زبان او جاری میشود و بر قلب مقدس او نازل میگردد، و بعد هم سخنانی خود او میگوید، و این سخنان آنچنان حکیمانه است که با سخنان تمام حکمای عالم نه تنها برابری میکند بلکه بر آنها برتری دارد. حالا اینکه ما مسلمانها اینقدرها عرضه این کارها را نداریم که سخنان او را جمع کنیم و درست پخش و تشریح نماییم، مساله دیگری است.
در زمینه ی مسئولیت های اجتماعی پیغمبر چه می فرمایند؟
کلمات پیغمبر را در جاهای مختلف نقل کردهاند. من مخصوصا از قدیمترین منابع،قسمتی را نقل میکنم. از قدیمترین منابعی که در دست است یا لا اقل من در دست داشتهام کتاب البیان و التبیین جاحظ است. جاحظ در نیمه دوم قرن سوم میزیسته است، یعنی این سخنان تقریبا در نیمه اول قرن سوم نوشته شده است. این کتاب حتی از نظر فرنگیها و مستشرقین جزء کتابهای بسیار معتبر است. اینها سخنانی نیست که بگویید بعدها نقل کردهاند، نه،در قرن سوم به صورت یک کتاب در آمده است که البته قبل از قرن سوم هم بوده است چون جاحظ اینها را با سند نقل میکند.
مثلا شما ببینید در زمینه مسؤولیتهای اجتماعی، این شخصیتبزرگ چگونه سخن میگوید، میفرماید:
مردمی سوار کشتی شدند و دریایی پهناور را طی میکردند. یک نفر را دیدند که دارد جای خودش را نَقر میکند یعنی سوراخ میکند. یک نفر از اینها نرفت دست او را بگیرد. چون دستش را نگرفتند، آب وارد کشتی شد و همه آنها غرق شدند، و این چنین است فساد.
توضیح اینکه: یک نفر در جامعه مشغول فساد میشود، مرتکب منکرات میشود. یکی نگاه میکند میگوید به من چه، دیگری میگوید من و او را که در یک قبر دفن نمیکنند. فکر نمیکنند که مثل جامعه، مثل کشتی است. اگر در یک کشتی آب وارد بشود،و لو از جایگاه یک فرد وارد بشود، تنها آن فرد را غرق نمیکند بلکه همه مسافرین را یکجا غرق میکند.!
آیا در باره مساوات افراد بنی آدم، سخنی از این بالاتر میتوان گفت: «الناس سواء کاسنان المشط» [تحف العقول،ص 368،از امام صادق علیه السلام]. (حال من نمیدانم شانهای را هم در آورد یا نه) شانه را نگاه کنید، دندانههای آن را ببینید ببینید آیا یکی از دندانههای آن از دندانه دیگر بلندتر هست؟ نه. انسانها مانند دندانههای شانه برابر یکدیگرند. ببینید در آن محیط و در آن زمان، انسانی اینچنین درباره مساوات انسانها سخن میگوید که بعد از هزار و چهار صد سال هنوز کسی به این خوبی سخن نگفته است!
در حجة الوداع فریاد میزند:
«ایها الناس!ان ربکم واحد و ان اباکم واحد،کلکم لآدم و آدم من تراب،لا فضل لعربی علی عجمی الا بالتقوی» [تاریخ یعقوبی، ج 2 / ص 110 با کمی اختلاف]
ایها الناس! پروردگار همه مردم یکی است، پدر همه مردم یکی است، همهتان فرزند آدم هستید، آدم هم از خاک آفریده شده است. جایی باقی نمیماند که کسی به نژاد خودش، به نسب خودش،به قومیتخودش و به این جور حرفها افتخار کند. همه از خاک هستیم، خاک که افتخار ندارد. پس افتخار به چیست؟ به فضیلتهای روحی و معنوی است،به تقواست. ملاک فضیلت فقط تقواست و غیر از این دیگر چیز دیگری نیست.
این حدیث را که از رسول اکرم است، از کافی نقل میکنم:
ثلاث لا یغل علیهن قلب امریء مسلم:اخلاص العمل لله و النصیحة لائمة المسلمین و اللزوم لجماعتهم
[اصول کافی،ج 1/ص403]
سه چیز است که هرگز دل مؤمن نسبتبه آنها جز اخلاص، چیز دیگری نمیورزد (یعنی در آن سه چیز محال استخیانت کند): یکی اخلاص عمل برای خدا(یک مؤمن در عملش ریا نمیورزد). دیگر، خیرخواهی برای پیشوایان واقعی مسلمین (یعنی خیرخواهی در جهتخیر مسلمین، ارشاد و هدایت پیشوایان در جهتخیر مسلمین). سوم مساله وحدت و اتفاق مسلمین (یعنی نفاق نورزیدن، شق عصای مسلمین نکردن، جماعت مسلمین را متفرق نکردن).
این جملهها را مکرر شنیدهاید:
«کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیته» [الجامع الصغیر،ص 95]
«المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده» [اصول کافی،ج 2/ص 234]
لن تقدس امة حتی یؤخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متتعتع [نهج البلاغه،نامه53[بجای«حتی یؤخذ»«لا یؤخذ»آمده است]]
هیچ ملتی به مقام قداست نمیرسد مگر آنگاه که افراد ضعیفش بتوانند حقوقشان را از اقویا بدون لکنت زبان مطالبه کنند.
ببینید سیرت چیست و چه میکند؟! اصحابش نقل کردهاند که در دوره رسالت، در سفری خدمتشان بودیم. در منزلی پایین آمده بودیم و قرار بود که در آنجا غذایی تهیه شود. گوسفندی آماده شده بود تا جماعت آن را ذبح کنند و از گوشت آن مثلا آبگوشتی بسازند و تغذیه کنند. یکی از اصحاب به دیگران میگوید سر بریدن گوسفند با من، دیگری میگوید پوست کندن آن با من، سومی مثلا میگوید پخت آن با من و … پیغمبر اکرم میفرماید جمع کردن هیزم از صحرا با من. اصحاب عرض کردند: یا رسول الله! ما خودمان افتخار این خدمت را داریم، شما سر جای خودتان بنشینید، ما خودمان همه کارها را انجام میدهیم. فرمود: بله، میدانم، من نگفتم که شما انجام نمیدهید ولی مطلب چیز دیگری است. بعد جملهای گفت، فرمود:
ان الله یکره من عبده ان یراه متمیزا بین اصحابه [هدیة الاحباب،ص277]
خدا دوست نمیدارد که بندهای را در میان بندگان دیگر ببیند که برای خود امتیاز قائل شده است.
من اگر اینجا بنشینم و فقط شما بروید کار کنید، پس برای خودم نسبت به شما امتیاز قائل شدهام. خدا دوست ندارد که بندهای خودش را به چنین وضعی در بیاورد (این داستان در کتب شیعه هست.مرحوم حاج شیخ عباس قمی(رضوان الله علیه)آن را در چندین کتاب خودش نقل کرده است). ببینید چقدر عمیق است!
این مساله به اصطلاح امروز «اعتماد به نفس» در مقابل اعتماد به انسانهای دیگر، حرف درستی است، البته نه در مقابل اعتماد به خدا. اعتماد به نفس سخن بسیار درستی است، یعنی اتکال به انسان دیگر نداشتن، کار خود را تا جایی که ممکن استخود انجام دادن و از احدی تقاضا نکردن.
ببینید این تربیتها چقدر عالی است! این«بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» معنیاش چیست؟ باز اصحابش نقل کردهاند (این را هم مرحوم حاج شیخ عباس قمی(رضوان الله علیه)نقل کرده است.البته دیگران هم نقل کردهاند) که در یکی از مسافرتها در منزلی فرود آمدیم. همه متفرق شدند برای اینکه تجدید وضویی کنند و آماده نماز بشوند. دیدیم که پیغمبر اکرم بعد از آنکه از مرکب پایین آمد، طرفی را گرفت و رفت. مقداری که دور شد، ناگهان برگشت. اصحاب با خود فکر میکنند که پیغمبر اکرم برای چه بازگشت؟ آیا از تصمیم اینکه امروز اینجا بمانیم منصرف شده است؟ همه منتظرند ببینند آیا فرمان میدهند که حرکت کنید برویم. ولی میبینند پیامبر چیزی نمیگوید. تا به مرکبش میرسد. بعد، از آن خورجین یا توبره روی آن، زانو بند شتر را در میآورد، زانوی شترش را میبندد و دوباره به همان طرف راه میافتد. اصحاب با تعجب گفتند: پیامبر برای چنین کاری آمدی؟! این که کار کوچکی بود! اگر از آنجا صدا میزد: آی فلان کس! برو زانوی شتر مرا ببند، همه با سر میدویدند. گفتند: یا رسول الله! میخواستید به ما امر بفرمایید. به هر کدام ما امر میفرمودید، با کمال افتخار این کار را انجام میداد. ببینید سخن، در چه موقع و در چه محل و چقدر عالی است! فرمود: «لا یستعن احدکم من غیره و لو بقضمة من سواک» تا میتوانید در کارها از دیگران کمک نگیرید و لو برای خواستن یک مسواک. آن کاری را که خودت میتوانی انجام بدهی، خودت انجام بده. نمیگوید کمک نگیر و از دیگران استمداد نکن و لو در کاری که نمیتوانی انجام بدهی، نه، آنجا جای استمداد است.
اگر کسی این توفیق را پیدا کند که سخنان رسول اکرم را از متون کتب معتبر جمع آوری کند، و هم توفیق پیدا کند که سیره پیغمبر اکرم را به سبک سیره تحلیلی از روی مدارک معتبر جمع و تجزیه و تحلیل کند، آن وقت معلوم میشود که در همه جهان شخصیتی مانند این شخص بزرگوار ظهور نکرده است. تمام وجود پیغمبر اعجاز است، نه فقط قرآنش اعجاز است بلکه تمام وجودش اعجاز است. عرایض خودم را با چند کلمه دعا خاتمه میدهم:
باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله…
پروردگارا دلهای ما را به نور ایمان منور بگردان. انوار معرفت و محبت خودت را بر دلهای ما بتابان. ما را شناسای ذات مقدس خودت قرار بده. ما را شناسای پیغمبر بزرگوارت قرار بده. انوار محبت پیغمبر اکرمت را در دلهای همه ما قرار بده. انوار محبت و معرفت اهل بیت پیغمبر را در دلهای همه ما قرار بده. ما را آشنا با سیرت پیغمبر خودت و ائمه اطهار قرار بده. ما را قدردان اسلام و قرآن و این وجودات مقدسه بفرما. اموات ما را مشمول عنایات و رحمتخودت بفرما.
و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان
منابع:
· مجموعهآثار جلد 16 ، مطهری، مرتضی
· فایل صوتی این سخنرانی
· نهج البلاغه
· …