بایگانی دسته‌ها: مسیحیت

مقایسه ای بین دیدگاه های مسیحیت و اسلام در مورد آفرینش و سیر آن

مقایسه ای بین دیدگاه های مسیحیت و اسلام در مورد آفرینش و سیر آن

سلام

تازگی یک مطلبی رو در کامتنت های یک وبلاگی نوشتم که بد ندیدم اینجا هم بزارم:

من در جواب خواسته ام تفکر اسلام در همان مواردی که ایشان بیان فرموده اند را با تفکرات مسیحی مقایسه کنم.

شروع آفرینش:

البته شروع آفرينش در اسلام و مسيحيت خيلي مشابه هم است (خوب شما بگید اسلام کپی کرده، ولی ما می گیم هر دو سخن خداست (البته از نظر ما آنچه شما در دست دارید از دستکاری بشر در امان نبوده))

من فقط به نکاتي اشاره مي کنم که ما با هم اختلاف داريم:

«گناه آدم و حوا «

خوب اوليش همينه، مسلمانان معتقدند که حضرت آدم (و حوا) هرگز مرتکب گناه نشدند، لااقل اون چيزي که شما اسمش رو گناه مي زارين ما بهش نمي گيم گناه و کلا معتقد به عصمت در همه پيامبران هستيم.

در مورد نافرمانى آدم (ع) بايد گفت اوامر و نواهى الهى دو قسمند: (ممکن است تکراری باشد)

الف) مولوى يا قانونى

ب) ارشادى

قسم اول تكليف‏آور است و خداوند جدا خواستار انجام آن مى‏باشد و براى انجامش پاداش و در مقابل ترك آن عذاب قرار داده است. ولى قسم دوم در حقيقت تكليفى از ناحيه پروردگار نيست. بلكه خداوند بدان وسيله آدمى را به حكم عقل يا واقعيتى تكوينى كه نتيجه آن عمل است ارشاد مى‏نمايد (مانند طبيبى كه به مريض دستور مى‏دهد فلان غذا را نخور. اين دستور يك تكليف قانونى نيست كه اگر خلاف كند او را به مجازات رسانند. بلكه به اين معناست كه تخلف از آن با بهبودى او ناسازگار است)

يک مثال ديگر مي زنم، فرزندي را در نظر بگيريد که مادرش او را از دست زدن به يک شي داغ مانند بخاري نهي کرده است. حالا اگر اين فرزند به آن بخاري دست زد و سوخت آيا مادر او را به خاطر انجام انجام اين کار مجازات مي کند؟ (يا مجازات او عين نتيجه ي عمل اوست؟) به اين نوع امر مادر امر ارشادي مي گوييم.

حالا فردي را در نظر بگيريد که مرتکب دزدي شده. آيا مي توان گفت که اين فرد عملش عين مجازات اوست!؟ خوب اينجاست که نواهي قانوني مطرح مي شوند و سرپيچي از آنها گناه محسوب مي شود.

بهشتى كه آدم(ع) در آن بوده مرحله ماقبل تكليف و تشريع بوده است ونهى الهى جنبه ارشادى داشته. زيرا آن درخت داراى ويژگى و اثر تكوينى خاصى بوده كه چون از آن خوردند به فرموده قرآن: «فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما» از اين‏رو شرايط زيستى ديگرى براى آنان لازم شد. بنابراين حضرت آدم مرتكب گناه تكليفى نشده ولى در عين حال عمل او متناسب با آن مقام منيع آموزگارى ملائك نبوده است. از اين رو هم از آن مقام بلند تنزل يافت و هم ديگر آن بهشت جاى مناسبى براى او نبود. از همين جا معناى آياتى مثل: «وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏» روشن مى‏شود كه اين عصيان نه عصيان به معناى گناه است بلكه سرپيچى در مقابل نهى ارشادى است كه شايسته جايگاه رفيع او نبوده.

يک دليل بر اين كه عصيان حضرت آدم در برابر نهى مولوى و قانونى خداوند نبوده است، اين است كه در قرآن بعد از آيه «وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى«‏ بلافاصله مى‏خوانيم: «ثُمَّ اِجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى‏» سپس پروردگارش او را برگزيد و بر او ببخشود و [وى را] هدايت كرد،(طه، آيه 122)

(اين بخشش نه به سبب گناه است بلکه اولياى خدا حتى كارهاى نيكشان را در مقابل جلالت و عظمت پروردگار صفر و ناچيز و مايه شرمندگى مى‏دانستند و توبه مى‏نمودند. اين را هم در نظر بگيريد که توبه مردم عادى از گناه است، ولى اوليا و اوصيا از اين كه ذره‏اى از خدا غافل شوند توبه مى‏نمودند. و بخشش خداوند در اينجا به معناي ناديده گرفتن ترک اولي آن حضرت و پذيرفتن توبه ي وي است)

در این آیه برگزيدگى شخصيتى از سوى خداوند نشانه مقام بلند اوست و اگر خطايى از او سر زده در حد گناه و از بين رفتن عصمت نبوده است. در صورتى كه اگر نافرمانى در برابر دستور مولوى و قانونى بود، از ظلم‏هايى است كه با مقام پيامبرى سازگار نيست، چنان كه در داستان حضرت ابراهيم (ع) خداوند به طور كلى فرموده است «لا يَنالُ عَهْدِي اَلظَّالِمِينَ» پيمان [امامت و پيامبرى‏] من به بيدادگران نمى‏رسد». (بقره، آيه 124)

دليل ديگر بر اين كه عصيان حضرت آدم (ع) در حد گناه نبوده است، اين است كه هيچ‏گاه خداوند وعده عذاب در برابر آن نداده است و تنها به مشقت و رنج دنيايى اشاره شده است. چنان كه در «سوره طه» مى‏خوانيم: فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ اَلْجَنَّةِ فَتَشْقى‏ [شيطان‏] شما [آدم و حوا] را از بهشت خارج نسازد كه به رنج و سختى مى‏افتيد.

یک دلیل دیگه: در زماني که حضرات در بهشت بودند هنوز شريعتي از جانب خدا نبوده و ديني نبوده، پس گناه قبل از آمدن شريعت معني پيدا نمي کنه. (فرمان خداوند به نخوردن ارشادی است و شریعت محسوب نمی شود)

«از آن پس گناه در نفس همه انسانها رخنه کرد و نفس همه انسانها گناه آلود گرديد ( روميان 12:5)»

اينم که ديگه خيلي ناعادلانه است، مگه مي شه بخاطر گناه يک انسان ديگران هم گناه کار بشن؟

«مثالي مي زنم: فرض کنيد يک ظرف آب زلال داريد، حالا يک قطره جوهر در آن بيندازيد آن آب ديگر زلال نيست زيرا جوهر در تمام ظرف پخش مي شود و آب را از زلال بودن خارج مي سازد.»

اصلا مثال خوبي نيست، در واقع انسان ها بايد هر يک در ظرفي جدا باشند در غير اينصورت مشکلي پيش مي آيد و آن اين است که فرضا شما ايمان بياوريد ولي از آنجايي که من گناه مي کنم و ما همه در يک ظرف قرار داريم (بنا به فرض شما) آنگاه نتيجه اين مي شود که شما هر چقدر هم تلاش کنيد پاک نخواهيد شد!

«پيامبران خدا به علت نفس گناه آلودشان مرتکب گناه شدند.»

خوب ما مي گيم انسان نمونه، خودش نبايد گناه کار باشه، تازه اينکه پيامبري به گناه آلوده بشه مشکلاتي عديده اي ايجاد مي کنه و کلا تعاليم همه ي پيامبران رو زير سوال مي بره، به نظرم اصلا منطقي نمي آد.

«موسي قتل کرد( خروج 12:2)»

بله ولي حضرت موسي از نظر مسلمانان به دو دليل گناه کار نيست، يکي اينکه براي حفظ جان چنين کردند، ديگري اينکه عمدا نبوده، يعني به قصد کشتن نزدند.

«داوود نبي هم مرتکب زنا شد و هم قتل کرد «

اينارو که اصلا قبول نداريم، اگر مايليد نظر مسلمان ها را بدونيد به تفسير سوره ي «ص» آيه ي 16 به بعد مراجعه کنيد (الميزان را پيشنهاد مي کنم)، در آنجا جريان نسبتا کامل بيان شده.

حالا چون شما احتمالا حوصله ي خوندنش رو نداريد من براتون کوتاه مي گم، دو نفر ناگهاني (از بالاي ديوار) بر داوود وارد مي شن و مي گن بين ما قضاوت کن، اين در واقع آزمايشي بوده از طرف خدا، ولي ظاهرا حضرت داوود جذب نحوه ي بيان يکي از اونها مي شه و به ناحق داوري مي کنه، ولي بلافاصله استغفار مي نمايد.

باز هم معتقديم حضرت داوود گناهي مرتکب نشدند.

چرا؟

چون مشخص مي شود که که آن دو مردي که بر حضرت وارد شدند در واقع فرشتگاني بودند که از جانب خدا آمده اند و مثالي هستند و در عالم مثال تکليفي وجود ندارد. (ساده اش اینست که آن حضرت عملا رای ناعادلانه ای در واقعیت صادر نکرده اند، مثلا شما نمی تونید بگیویید که چون تو در خواب فلانی را زدی پس باید مجازات بشی …)

«خداوند اين جريمه را از طريق عيسي مسيح يا بره خدا ( اشعيا 53: 7 و يوحنا 1: 29) که به خاطر گناهان ما روي صليب رفت و خونش را ريخت پرداخت کرد.»

خوب ديگه حالا که جريمش قبلا پرداخت شده هر گناهي دوست داشتين بکنين!

اولا که عادلانه نيست کس ديگری تاوان کار زشت ما را بدهد (حتي اگر خودش بخواهد! زیرا در این صورت ما که باید به سزای عملمان برسیم به نوعی از زیر آن در رفته و با ما متناسب با عملمان برخورد نشده، و این عین بی عدالتی است)

ثانيا خدا اگر بخواهد گناهي را ببخشد چرا بايد به يک واسطه مثل مرگ نياز داشته باشد؟ نظر شما در مورد اينکه مسلمانان تنها به وسيله ي استغفار بخشيده مي شوند چيست؟ نيازي هم به قرباني دادن وجود نداره.

«در کتاب مقدس به وضوح در قسمتهاي مختلف مشاهده مي کنيم که براي رفع گناه مي بايستي خوني ريخته شود. دليل اين امر اين است که جان جسد در خون است لذا بوسيله ريخته شدن خون جريمه گناه که مرگ است پرداخت مي شود (لاويان 11:17). «

مگر جسد گناه کار است؟ يعني معتقديد روح گناه کار نيست؟

ولي به نظر من اين کارها لازم نيست، فرض کنيم کسي در حق ما بدي کند، آيا اين دليل مي شود که بگوييم حتما بايد خونش بريزد تا بتوانيم او را ببخشيم؟ مسلما نه، بخشش نيازي به ريخته شدن خون ندارد.

و اما داستان هايي که در مورد قرباني کردن گفتيد:

فقط مي دونم اکثرا در قرآن نيامده ولی خوب ممکن است کلام خدا باشد یا نباشد، الله اعلم.

حالا مهم نيست، ما هم در اسلام قرباني داريم، اصلا عيد قربان داريم، ولي قرباني در اسلام به اين معنا که شما گرفتيد نيست، بلکه ياديست از تسليم شدن حضرت ابراهيم در برابر خدا، در واقع هر کس هنگام قرباني کردن از خودش بايد بپرسد که آيا اگر خدا از من هم چنين چيزي بخواهد قبول خواهم کرد يا نه؟

اتفاقا مي شه اين معني رو به خيلي از اين روايات تطبيق داد. (نشاني از تسليم بودن در برابر خداوند)

«هرکس قلبا ايمان آورد که عيسي خداوند براي گناهانش خون خود را روي صليب ريخت، مرد و روز سوم از مردگان قيام کرد گناهانش آمرزيده شده، شخص از مرگ روحاني نجات يافته و يک زندگي جاويد با خدا خواهد داشت. «

خيلي مي بخشيد، يعني اگر به اين چيزا ايمان هم نياره تنها فرقش اين ميشه که دچار مرگ روحاني هم خواهد شد؟ (شايد من منظور شما را از روح نمي فهمم)

مرگ روحانی را برای من توضیح دهید، و اینکه چگونه می توان این مرگ را کیفر اعمال زشت انسان ها دانست. جهنم کجاست؟

«اين نجات به علت اعمال ما نيست بلکه به خاطر فيض خداست که ما را آزاد مي سازد ( افسسيان 2: 8 و 9).»

مي دونين چيه، من هميشه يه تصوري دارم ازين موضوع دارم، البته شما ناراحت ميشين ولي مي گم: من فکر ميکنم صاحبان کليسا دنبال راه راحتي براي بخشيده شدن مي گشتن، بدون اينکه تاواني بدن يا کار نيکي بکنن، خوب همه ي انسان ها تا حدي اين حس راحت طلبي رو دارن، نتيجه اينکه به فرکرشان زد که اگر اينجوري باشه خيلي خوب مي شه و سعي کردن بين حوادث مختلف رابطه برقرار کنن. و رفتن عيسي را به بخشيده شدن انسان و بخشیده شدن انسان را به گناه حضرت آدم ربط دادند. البته شايد خيلي هاشون باور داشتن که همين روابطي که پيدا کرده اند درسته، ولي نبوده.

«اگر به طبيعت اطرافمان نگاه کنيم متوجه مي شويم که خداوند بسياري از چيزها را سه گانه آفريده»

اتفاقا در طبيعت اطراف من که زوجيت بيشتر به چشم مي خوره، تازه شما نمي تونيد واجب الوجود را با اتم مقايسه کنيد، از طرفي اينها بر فرض درستي هم دليل نمي شود، مثل اينکه بگوييم من ده کتاب دارم، ده قلم دارم، پس بايد ده کاغذ هم داشته باشم، هر چند قضاوت اوليه همينه ولي روال منطقي نداره.

«مثال در اين زمينه انسان است که شامل جسم، جان و روح است.»

يکم توضيح ميشه بدين، چون ما که جسم و روح رو قبول داريم ولي جان را همان روح مي دانيم، نمي دونم منظور شما از جان چيه.

حالا اين حرف ها را که کنار بگذاريم سوال اين است که اين خداي عيسي (پسر) حتما صفتي را داراست که خداي پدر نداشته و به همين خاطر او براي بستن عهد ارجح است،

من نمي دانم شما چطور به اين سوال پاسخ خواهيد داد ولي هر طور هم که پاسخ دهيد نتيجه اين مي شود که اين سه خدا با هم فرق دارند و فرض اوليه شما که اين سه خدا يکي هستند را نقض مي کند.

پس به من بگوييد دليل ارجح شدن خداي پسر براي بستن عهد، بر خداي پدر يا روح القدس چيست؟

يک نکته ي ديگر هم يادم آمد، شما مگر خدا را موجودي عزلي و لايتغير نمي دانيد؟

پس چطور خداي پسر تا قبل از تولد عيسي وجود ندارد؟

يک مثال در مورد قاضي و جريمه و پسرش زيديد:

به نظر من باز هم مشکل داره، ببينيد اين جريمه اي که عيسي پرداخت کرد که به کسي پرداخت نشده شده؟ پس مي شه از خود جريمه هم گذشت کرد، کاري که ظاهرا شما معتقديد خدا ناتوان از آن است و بايد به جاي آن نقشه هاي آنچناني بکشد.

در واقع وقتی طرف مقابل از حق خود گذشت و فرد متخاصم هم پشیمان بود، طبیعی است که قاضی جوان را تبرئه کند.

اصلا چرا جريمه ي يک گناه نمي تواند پشيماني باشد؟

نکته ي مهم:

همه ي اين حرف ها با اين فرض زده شده که ما قبول داریم که گناه از آدم به ما رسيده، ولي من به اين راحتي زير بار حرفي که فکر مي کنم غير منطقي است نمي روم، پس کلا بيشتر سعي کنيد براي قسمت اول صحبت هايتان دليل بياوريد. چون تا آنها پذيرفته نشوند جاي بحث روي سايرين نيست.

در مورد دعاي آخرتون، ما خودمون راه هاي منطقي تري براي بخشيده شدن داريم و نياز به همچين دعايي هنوز ديده نشده، دست شما درد نکنه.

فعلا کافيه، منتظر جوابتون هستم.

معنای تثلیث در مسیحیت

معنای تثلیث در مسیحیت

(به نقل از در آغوش خداوند)

مدتی طولانی است که تصمیم دارم در مورد ایرانیان در کتاب مقدس بنویسم اما هربار کار دیگری پیش آمد……

این بار هم تصمیم گرفتم مقاله ای در مورد تثلیث در وب سایتم قرار دهم چرا که بسیاری از دوستان مسلمان عزیز ما مسیحیان را به شرک و پرستش سه خدا متهم می کنند لذا لازم دانستم که با قرار دادن این مقاله هم جوابی به شبهات این عزیزان داده شود و هم راهنمای دوستان حق جو باشد.

اين ادعا که مسيحيان به وجود سه خدا معتقدند، کاملاً نادرست است و با اعتقادات اساسی مسيحيان واقعی، هماهنگی ندارد. مسيحيان فقط به يک خدای واحد و يکتا اعتقاد دارند و تمام قسمتهای کتاب مقدس بر اين حقيقت شهادت می‌‌دهند. در حدود سه هزار و پانصد سال قبل، موسی پيامبر از طرف خدا به بنی‌اسرائيل فرمود: “ای اسرائيل بشنو يهوه خدای ما يهوه واحد است” (عهد عتيق، تثنيه ٤:٦)، و اين قسمتی از دعای روزانه يهوديان بود. همچنين در عهد جديد می‌‌خوانيم که يکی از علمای دين يهود از عيسی پرسيد: “کدام حکم شريعت، مهمترين همه است؟ عيسی به او فرمود، مهمترين حکم اين است، بشنو ای اسرائيل، خداوند خدای ما، خداوند يکتاست” (انجيل مرقس ٢٨:١٢ و ٢٩). کتاب مقدس به جويندگان حقيقت نشان می‌دهد که فقط يک خدا وجود دارد. در بخش ديگری از انجيل مقدس می‌‌خوانيم: “زيرا تنها يک خدا هست و بين خدا و آدميان نيز تنها يک واسطه وجود دارد، يعنی آن انسان که مسيح عيسی است، او که با دادن جان خود، بهای رهايی جمله آدميان را پرداخت. بر اين حقيقت در زمان مناسب شهادت داده شد،” (اول تيموتاوس ٥:٢ و٦).

علت بوجود آمدن اين سوء‌تفاهم که مسيحيان به سه خدا اعتقاد دارند، درک نکردن معنای لفظ “تثليث” از سوی غير‌‌مسيحيان است. در مسيحيت، تثليث مربوط به تعداد خدايان نمی‌‌‌‌شود، بلکه بيان کننده ذات و طبيعت خدای يکتا است. بطور کلی ذات خدا، جزو اسراری است که فهميدن آن برای هر کس چندان آسان نيست. درک ذات خدا، بايد با هدايت روح خدا انجام بگيرد، وگرنه با استدلالهای انسانی و ديد دنيوی نمی‌‌توان به اين راز مهم پی‌‌‌‌برد. امور الهی را بايستی با ايمان به خدای حقيقی و اتکاء بر مکاشفات الهی درک کرد، پس صرفاً به اين دليل که درک تثليث مشکل است، نمی‌توان واقعيت تثليث را انکار نمود. در گذشته اگر شخصی ادعا می‌‌کرد که امکان دارد انسانها از هزاران کيلومتر فاصله، از طريق وسيله‌ای با يکديگر ارتباط ايجاد کنند، او را غير‌‌منطقی می‌‌خواندند. چون اين موضوع خارج از حدود تجربيات انسانی بود، بسياری آنرا نشدنی فرض می‌‌کردند. تا اينکه دانشمندان ايجاد ارتباط از فاصله دور را به طريق‌های مختلف عملی ساختند و امروزه يکی از ضروريات زندگی ما شده است. به قول اديسون مخترع معروف، ما هنوز قسمت بسيار کوچکی از دانستنی‌ها را هم نمی‌دانيم! در‌واقع، آنچه خدا آفريده، پر از اسرار شگفت‌انگيز است. اگر يک اتم، که آن را کوچکترين ذره ماده می‌دانند، از لحاظ علمی اينقدر پيچيده باشد، پس درباره ذات و طبيعت خدای بسيار عظيمی که آفريننده اتم و تمام عالم هستی است چه بايد گفت؟ خوشبختانه کتاب مقدس، ذات خدا را برای ما آشکار نموده است.

کتاب مقدس که تماماً از الهام خدا است، برای ما روشن می‌سازد که خدا واحد و يکتا است و هيچ شريکی ندارد. اما خدا در عين وحدانيت، در ذات خود از سه شخص الهی يا سه اقنوم برخوردار می‌‌باشد که پدر و پسر و روح‌القدس ناميده شده‌‌اند. به اين صورت، وحدت خدا وحدتی مرکب است و ذات و طبيعت او تثليثی يا سه‌گانه می‌‌باشد. بايستی توجه داشته باشيم که وقتی می‌‌گوئيم خدا واحد و يکتا است اما او از پدر و پسر و روح‌القدس تشکيل شده، اين اعتقاد با عقيده سه خدائی کاملاً فرق دارد. در مسيحيت، ما سه خدا را نمی‌‌پرستيم، بلکه يک خدای واحد را که از پدر و پسر و روح‌القدس تشکيل شده است. اين سه شخصيت الهی، در ماهيت و ذات کاملاً با يکديگر همانند و در قدرت و جلال کاملاً با هم برابر هستند.

برای درک تثليث می‌‌توان به نمونه‌های زيادی در عالم طبيعت اشاره کرد، اما در اينجا فقط چند نمونه ذکر می‌‌گردد تا بيشتر متوجه شويم که وحدت مرکب چه معنايی دارد و چطور ممکن است که سه در يک قرار گرفته و واحد و يکتا باشد! يک شعله شمع، از حرارت و نور و انرژی تشکيل شده است. يک اتم، شامل پروتون و نوترون و الکترون است. يک مثلث، سه ضلع دارد. يک کتاب، دارای طول و عرض و ارتفاع است. يک انسان، از روح و جان و بدن تشکيل شده است. ضمناً در رياضيات، اگر سه عدد يک را در کنار هم قرار داده و در ميان آنها علامت ضربدر بگذاريم، نتيجه يک می‌شود. پس نبايد تعجب کرد که يک خدا، شامل سه شخص الهی باشد که بر اساس کتابمقدس پدر و پسر و روح‌القدس نام دارند.

در کتاب مقدس، چه در عهد عتيق و چه در عهد جديد، آيات زيادی هست که وجود تثليث در ذات خدای واحد را بيان می‌کنند. در اولين آيه از کتابمقدس، يعنی پيدايش فصل اول، آيه يک می‌خوانيم: “در ابتدا خدا آسمانها و زمين را آفريد”. در اين آيه، کلمه عبری “الوهيم” که يکی از نامهای خدا در کتاب مقدس است، فرم جمع دارد و به وحدت مرکب خدای خالق اشاره می‌کند، اما فعلی که در آيه بکار ‌‌رفته مفرد است. در آياتی ديگر در کتاب مقدس، مانند پيدايش ١: ٢٦، ٣: ٢٢ و ١١: ٧ می‌بينيم که وقتی خدا سخن می‌گويد، خود را بصورت جمع معرفی می‌کند تا متوجه شويم که او وحدتی مرکب و خدای واحد سه‌گانه می‌باشد. حتی در آيه معروف “ای اسرائيل بشنو يهوه خدای ما يهوه واحد است”، لغت عبری “اخاد” که به معنای يک و واحد می‌باشد، به وحدت مرکب اشاره دارد و دليلی ديگر برای اثبات تثليث در ذات خدا است. در عهد جديد نيز آياتی از قبيل، “پس برويد و همه ملتها را شاگرد من سازيد و آنها را به نام پدر و پسر و روح‌القدس تعميد دهيد،” (متی ٢٨: ١٩) و “فيض عيسی مسيح خداوند، محبت خدا و رفاقت روح‌القدس، با همه شما باد آمين.” (دوم قرنتيان ١٣: ١٤) و ذکر مکرر سه شخصيت الوهيت، يعنی پدر و پسر و روح‌القدس در قسمتهای مختلف کلام خدا، بيان کننده تثليث مقدس می‌باشند.

در متی فصل سوم، آيات ١٣ تا ١٧ در واقعه تع مسيحيان واقعی، هماهنگی ندارد. مسيحيان فقط به يک خدای واحد و يکتا اعتقاد دارند و تمام قسمتهای کتاب مقدس بر اين حقيقت شهادت می‌‌دهند. در حدود سه هزار و پانصد سال قبل، موسی پيامبر از طرف خدا به بنی‌اسرائيل فرمود: “ای اسرائيل بشنو يهوه خدای ما يهوه واحد است” (عهد عتيق، تثنيه ٤:٦)، و اين قسمتی از دعای روزانه يهوديان بود. همچنين در عهد جديد می‌‌خوانيم که يکی از علمای دين يهود از عيسی پرسيد: “کدام حکم شريعت، مهمترين همه است؟ عيسی به او فرمود، مهمترين حکم اين است، بشنو ای اسرائيل، خداوند خدای ما، خداوند يکتاست” (انجيل مرقس ٢٨:١٢ و ٢٩). کتاب مقدس به جويندگان حقيقت نشان می‌دهد که فقط يک خدا وجود دارد. در بخش ديگری از انجيل مقدس می‌‌خوانيم: “زيرا تنها يک خدا هست و بين خدا و آدميان نيز تنها يک واسطه وجود دارد، يعنی آن انسان که مسيح عيسی است، او که با دادن جان خود، بهای رهايی جمله آدميان را پرداخت. بر اين حقيقت در زمان مناسب شهادت داده شد،” (اول تيموتاوس ٥:٢ و٦).

در تعميد عيسی در رود اردن، می‌بينيم که پس از تعميد، روح‌القدس مثل کبوتری نزول نموده بر عيسی قرار گرفت. همچنين صدای خدای پدر از آسمان شنيده شد و ‌فرمود، اين است پسر عزيز من که از او خوشنودم. به اين ترتيب در صحنه زيبای تعميد عيسی، حضور و اتحاد و هماهنگی پدر و پسر و روح‌القدس، بطور واضح بر واقعيت “تثليث” شهادت می‌دهند.

در خاتمه، مسيحيان خدای واحد را که طبيعتی سه‌گانه دارد و از پدر و پسر و روح‌القدس تشکيل شده عبادت می‌نمايند. خدای پدر ناديده، توسط پسر يگانه‌اش عيسی مسيح به جهانيان آشکار گرديد و پسر خدا، عيسی مسيح خداوند، با خون و مرگ خود بر صليب و قيام از مردگان، نجات و حيات جاويد را برای جهانيان فراهم کرد. و روح‌القدس همان تسلی‌دهنده و پشتيبانی است که در قلب ايمانداران به مسيح ساکن می‌گردد و آنان را به تمام حقيقت رهبری می‌نمايد.

پاسخ من

آیا مسیحیان خودشان فهمیده اند تثلیث یعنی چه؟

آیا مسیحیان خودشان فهمیده اند تثلیث یعنی چه؟

سلام

باز هم همان بحث همیشگی تثلیث، این بار در جواب به وبلاگی دیگر می نویسم.

مطابق معمول مجبورم اصل مطلب را بنا به دلایلی در وبلاگ خودم قرار دهم ولی آدرس سایت اصلی در همان اصل مطلب موجود است.

بسم الله الرحمن الرحیم
ایشان این همه گفتند و گفتند ولی به سوال اصلی مسلمانان پاسخی نداده اند.


«علت بوجود آمدن اين سوء‌تفاهم که مسيحيان به سه خدا اعتقاد دارند، درک نکردن معنای لفظ «تثليث» از سوی غير‌‌مسيحيان است.»

سو تفاهم از جای دیگری است، نه لفظ تثلیث،
وقتی یکی می گه شما سه خدا می پرسید، تفکرش از یه جای دیگه نشات می گیره و اونم اینجاست که خداوند را موجودی لایتغیر میداند، بنابراین وقتی شما از خدای پسر، پدر و روح القدس حرف می زنید که هر یک خصوصیات خاص خود را دارند، اونوقت از نظر این فرد شما دارید از سه خدا حرف می زنید، زیرا خداوند نمی تواند صفات متغیر داشته باشد (مثلا یه جا جسم داشته باشد یک جا نداشته باشد)

یک سوال که همیشه در ذهن من پس از شنیدن ادعای مسحیان پیش می آید این است که خدای پسر چه خصوصیتی داشت که خدا پدر نداشت، و بنا به همین خصوصیت است که او برای بستن عهد با آدم ارجح است. (مسیحیان معتقدند خدای پسر برای بستن عهد با آدم انتخاب شده)
البته جواب مسحیان عزیز به این جور ابهامات معلوم است، شما نمی فهمید، انسان نمی فهمد، روح القدس باید راهنمایی کند، شیطان در وجود شما رخنه کرده …
خوب دیگه، ما که انتظاری نداریم، شما ادامه بدین، لازم نیست به فکر دلیل هم باشین، از شما بزرگترش هم نتونست دلیل بیاره الا همین هایی که عرض کردم.

«وحدتی مرکب»
این عبارت متناقض است. (به گفته ی متکلمین و فلاسفه، تناقض ذاتی دارد)
» يک خدای واحد را که از پدر و پسر و روح‌القدس تشکيل شده»
خوب این هم خیلی واضحه که خدا نمی تونه مرکب باشه از اجزا، یکی از دلایل این طور بیان می شه که جسم مرکب به اجزای خود نیازمند است و واجب الوجود از نیاز مبرّاست
X.

امیدوارم شما دلایل خیلی بهتر از اینها داشته باشید …

«سه شخصيت الهی، در ماهيت و ذات کاملاً با يکديگر همانند و در قدرت و جلال کاملاً با هم برابر هستند. «
خودتون ببینید چجوری همون واحدی رو که اول می گفتین تیکه تیکه کردین به سه شخصیت.
و مثال های جالبی آوردید:
«يک شعله شمع، از حرارت و نور و انرژی تشکيل شده است. «
ولی ماهیت و ذات این سه کاملا متفاوت است بنابراین این مثال که فکر نمی کنم قابل قبول باشه.
«يک اتم، شامل پروتون و نوترون و الکترون است. «
این واقعا از قبلی بدتره، اتم هیدروژن را چگونه توجیح می کنید؟ ایشان که نوترون ندارند. نکند یک خدای استثنایی هستند.

«يک کتاب، دارای طول و عرض و ارتفاع است.»
این هم مثل دیگران، اولا که محدودند، ثانیا کاملا ضعف جز پذیری در آن پیداست، یعنی محتاج اجزای خودش است.
«يک انسان، از روح و جان و بدن تشکيل شده است. «
ولی نه روح بدن است، نه بدن روح است. جان را هم برای من کمی توضیح دهید. (در ادبیات ما منظور از جان همان روح است)
«اگر سه عدد يک را در کنار هم قرار داده و در ميان آنها علامت ضربدر بگذاريم، نتيجه يک می‌شود. «
اگه جمع بزاریم چی میشه؟
ضرب را به جمع ارجح دانستید؟ در واقع وقتی از سه جز صحبت می کنید قاعده این است که برای رسیدن به کل باید آنها را جمع کنید،. (خودتون گفتید خدای واحد از پدر پسر و روح القدس تشکیل شده)

یک ایراد جالب دیگر که در وبلاگ دوستم جناب یارعلی به آن بر خوردم به این صورت است:

اگر کسی به صد خدا هم قائل باشد می تواند برای اثبات آن بگوید: x1x1 x1x1 x1x1 x1x1 x1x1 x1x1 x1x1 x1x1 x1x1 x1x1 x1x1 x1x1 x1x1 x1x1 x1x1 x1x1 x1x1 x1x1x1x1=1 ……….

یعنی صد بار یک را در خودش  ضرب کرده و بگوید خدا صد تاست و در عین حال یکی است .  آیا شما می توانید بگویی او اشتباه می کند و شما که می گویید خدا سه تاست درست می گویید؟؟؟! یا اینکه بگویید هر دو درست میگوییم درنتیجه صد خدا = یک خدا = 3

این دلایل مرا یاد فیلم «شماره ی ۲۳» می اندازد. عزیزان اصلا این شیوه ی استدلال مشکل دارد. به این
روش می گویند درک قیاسی ولی با آن نمی توان هیچ گاه به اثبات یک موضوع پرداخت. در عین حال اگر قرار به پیدا کردن عدد خاصی در دنیای اطرافمان باشد اعداد زیادی را می توان در نظر گرفت صرف جدا کردن بعضی از پدیده های خاص هیچ سودی ندارد.

«در اولين آيه از کتابمقدس، يعنی پيدايش فصل اول، آيه يک می‌خوانيم: «در ابتدا خدا آسمانها و زمين را آفريد». در اين آيه، کلمه عبری «الوهيم» که يکی از نامهای خدا در کتاب مقدس است، فرم جمع دارد و به وحدت مرکب خدای خالق اشاره می‌کند، «
پس اولین آیه ی کتاب مقدس اشتباه ترجمه شده، باید می نوشت خداوندان در ابتدا آسمان ها و زمین را آفریدند. (لااقل یه توضیح که باید می داد که این کلمه اشاره به جمع داره، نه؟)
به هر حال مشکل همچنان باقیست، چون در این صورت شما می گید که خدا مثل سپاه یک واحد است که از اجزا تشکیل شده و طبیعتا این برای واجب الوجود ناممکن است. براهین عقلی رد آن هم مشخصند.
متاسفانه بنده به زبان عبری مسلط نیستم، شما هر جور دوست دارین ترجمه بفرمایید، البته این مشکل ترجمه دیگه زبان زد شده (هر وقت دنبال عجایب ترجمه می گردیم به هزاره ی نو مراجعه می کنیم)
خوبه ما واسه رد تثلیث از قرآن دلیل بیاریم؟ پس چرا شما از کتاب مقدس دلیل میارین؟
کسانی که قرآن 1400 ساله رو به تحریف متهم می کنن، اونم در حالی که همه جا خوانده می شده و مردم در خانه و کوچه خیابان با قرآن رو به رو بودند، در مورد عدم تحریف کتابی که «»ترجمه شده!»"، تازه خود حضرت عیسی هم ننوشته، بیشتر از 2000 سال هم از زمان نوشتنش گذشته (از عهد جدیدش البته و گرنه عهد قدیم که دیگه واویلاست) چه می گویند؟ مردم هم که چندان به این کتاب در اوایل دسترسی نداشتن چون از ظلم یهودیان در امان نبودند. خوبه که در تواریخ هست که از میان 400 کتاب 4 تا رو برگزیدند، تازه تو این 4 تا اختلاف کثیری دیده میشه!

می دونین چیه، اینجوری که شما توجیه می کنید، شما هر کتابی رو بیارید من براش هزار و یک علت مینویسم که نویسندش خداست، اونوقت خودتون هم نمی تونید رد کنید.

«پسر خدا، عيسی مسيح خداوند، با خون و مرگ خود بر صليب و قيام از مردگان، نجات و حيات جاويد را برای جهانيان فراهم کرد»
البته این سوالی که می کنم از طرف یک مسلمان نیست ولی جالبه برام که جواب شما رو بدونم، جواب مسلمون ها رو که می دونم چیه:
اگر کسی حیات و نجات ابدی نخواد چی؟
بگذریم
کدام عادلانه تر است؟
اینکه هر کسی به سزای عمل خود برسد یا اینکه یک نفر به جای بقیه به صلیب کشیده شود؟
اینکه گناه از پدر به پسر به ارث برسد یا اینکه هر فرزندی که تازه به دنیا می آید پاک و بی گناه باشد؟

اوج سه گانگی در وجود خدا در اینجا دیده می شه:
«ميد عيسی در رود اردن، می‌بينيم که پس از تعميد، روح‌القدس مثل کبوتری نزول نموده بر عيسی قرار گرفت. همچنين صدای خدای پدر از آسمان شنيده شد و ‌فرمود، اين است پسر عزيز من که از او خوشنودم. به اين ترتيب در صحنه زيبای تعميد عيسی، حضور و اتحاد و هماهنگی پدر و پسر و روح‌القدس، بطور واضح بر واقعيت «تثليث» شهادت می‌دهند. «
پدری و پسری و یک پرنده در کنار هم!
به به، چقدر رمانتیک!

ببینید ما معتقدیم خداوند را با چشم سر نمی توان دید، حالا شما فرض کرده اید که خدا در کالبد انسانی جا می شود و به میان انسانها می آید و … و معنی آن این است که شما معتقدید خدا انسان شده!

تغییر پذیری از این روشن تر؟ کوچک کردن خدا. اعتقاد به چندین خدا. و بعد می گن اینی که در انسان شد همونی بود که تو آسمون بود، و خودشون هم نمی فهمن چی گفتن!

آشکارست که خدا مرکب نیست که بتواند قسمتی از وجود خود را در مسیح قرار دهد، اگر بگویید خدا در مسیح فقط جلوه گر شده اند آنگاه این یعنی اینکه مسیح خدا نیست و تنها جلوه ای از وجود اوست مانند همه مخلوقات جهان.

حتی کسانی که برای مسیح دو ذات قائل بشن دیگه نباید مسیح رو خدا بدونن. بلکه موجود جدید و متناتقضی را در ذهن خود خلق کرده اند که دیگر خدا نسیت ترکیبی است از انسان و خدا!
می بینید که خود این جمله اثباتی است بر حرف من، خداوند نمی تواد مرکب باشد. (یگانگی و جزناپذیری که از صفات بارز خداوند است)

از من بپرسید می گویم مسیحیان خودشان هم نمی دانند تثلیث یعنی چه! نمی توانند بدانند!
خلاصه چیزی که می خوام بگم اینه که بی نهایت ظرف نمی گیره! حالا اگه شما بی نهایت که نه، یک دریای محدود رو که در مقابل ذات بی کران الهی هیچه تو یه کوزه جا کردی من حرفمو پس می گیرم.
البته من می دونم شما در جواب چه خواهید گفت و جواب های من هم احتمالا برای شما روشنه … ما که به توافق نمی رسیم

صبر می کنیم تا منجی بیاد، اگر منجی عیسی مسیح (ع) بود حق با شما، ما هم مسیحی می شیم، اگر هم امام زمان (ع) بود، خوب فکر کنم شما مسلمان بشید.

به هر حال تا اون موقع که امیدوارم خیلی طول نکشه، بهتره سعی کنیم مثل دو تا آدم کنار هم (خیلی مسالمت آمیز) زندگی کنیم.

من که مخالف بحث نیستم ولی آنقدر تو وبلاگها این درگیری های لفظی بالا می گیره که شاید بهتر باشه اصلا بحثی نباشه تا اینجوری باشه.
خودمم بابت لحن تندم عذر خواهی میکنم، عادت بدی شده.

خواندن مطالب زیر در این زمینه توصیه می شود:

ما مسلمانان به چه دليل مى گوييم عيسى پسر خدا نيست؟

ما مسلمانان به چه دليل مى گوييم عيسى پسر خدا نيست؟

گرچه اين سؤال براى كسانى كه منطق اسلام را در زمينه خداشناسى شنيده و ياد گرفته اند بسيار مايه تعجّب و شگفتى است; ولى براى كسانى كه در محيط هاى غير اسلام زندگى مى كنند و معمولا با مسيحيان تماس دارند كه خدا را در قالب «اقانيم ثلاثه» يعنى (خداى پدر، خداى پسر و خداى روح القدس) تصوير مى نمايند و غالباً از «خداى پدر» و «خداى پسر» سخن مى گويند، اين نوع سؤال ها خيلى عجيب و شگفت آور نخواهد بود.

ما پيش از آن كه به اصل پاسخ بپردازيم لازم است توضيح دهيم كه مسلمانان از كلمه «خدا» چه حقيقتى را اراده مى كنند و منظور آنها از خدا چيست؟

هركس مختصر اطّلاعى از مبانى اعتقادى اسلام داشته باشد بخوبى مى داند كه «خدا» از نظر اسلام مبدئى است كه داراى همه گونه صفات كمال است و هيچ گونه نقص و عيب و احتياج و محدوديّتى در او راه ندارد و تمام موجودات جهان آفريده او و نيازمند به او هستند و او به هيچ موجودى نياز ندارد.

بديهى است چنين خدايى نه مى تواند به كسى نياز داشته باشد و نه داراى اجزاى ذهنى و خارجى باشد و نه مى تواند بزايد و يا زاييده كسى باشد و نه مى تواند همسر داشته باشد و يا با چشم ديده شود و نه ممكن است محدود به زمان و يا مكان باشد.(1)

زيرا هر كدام از اين امور، هرگاه در خدا موجود باشد او را از مرتبه خدايى پايين آورده، جزء آفريده ها و مخلوقاتش قرار مى دهد!

مثلا هرگاه خدا مانند ديگر موجودات مادّى، مركّب و داراى اجزاى باشد – مثل اين كه مى گوييم آب مركّب از دو عنصر يعنى اكسيژن و هيدروژن است – مسلّم است كه در اين صورت در اصل هستى خود نيازمند به هر كدام از آن اجزاى خواهد بود و بدون آنها پديد نخواهد آمد و اين معنا با خداى او كه به معناى «سرچشمه هستى» و «آفريدگار جهان» بوده است سازگار نمى باشد.

روى اين حساب، مسيحيان در اين عقيده كه عيسى(عليه السلام) را پسر خدا مى دانند بدون آن كه توجّه داشته باشند خدا را از مقام الوهيّت پايين آورده، در زمره ديگر آفريده ها قرار مى دهند.

چگونه ممكن است خدايى كه به هيچ وجه تركيب در او راه ندارد، جزئى از خود را جدا كرده و به شكل عيسى كه مانند همه افراد بشر داراى جسم و مادّه است در آورد و او را پسر خود و خود را پدر او بخواند! (دقّت كنيد)

مقامات مسيحى چون ديدند موضوع «پسر بودن عيسى» با اصول مسلّم عقل و علم سازگار نيست، ناگزير درصدد توجيه و تأويل بر آمده پسر بودن عيسى را به يكى از معانى زير گرفته و گفته اند:

1- از آن جا كه آفرينش عيسى برخلاف روش معمولى و بدون داشتن پدر صورت گرفته و كارهاى دوران زندگى او آميخته با انواع معجزات و حوادث خارق العاده بوده، از اين جهت مى توان گفت عيسى مظهر و آينه تمام نماى خداست و به همين جهت خداوند از او تعبير به پسر نموده است و يا چون خداوند عيسى را فوق العاده دوست مى داشت از اين جهت او را پسر خود خوانده است.

اين توجيه داراى دو ايراد زير است:

الف- با صريح آيات عهد جديد كه مى گويد: «ليكن چون زمان به كمال رسيد خدا پسر خود را فرستاد كه از زن زاييده شد» و همچنين با معتقدات عموم مسيحيان كه در اعتقاد نامه نيقيّه بدين شرح مندرج است: «ما ايمان داريم به خداى واحد پدر، قادر مطلق، خالق همه چيزهاى ديدنى و ناديدنى، و به خداوند واحد، عيسى مسيح، پسر خدا، مولود از پدر، يگانه مولودى كه از ذات پدر است; خدا از خدا، نور از نور، خداى حقيقى از خداى حقيقى، كه مولود است نه مخلوق، از يك ذات هم ذات با پدر…» سازگار نخواهد بود; زيرا عبارات فوق، صريح در اين است كه عيسى مسيح پسر خداست همان طورى كه نور از نور جدا مى شود، عيسى هم از خدا جدا شده و در رحم مريم قرار گرفته و از آن جا براى هدايت و سعادت مردم پا به اين عالم گذاشته است.

ب- هرگاه آفرينش بدون پدر و يا زندگى آميخته به انواع معجزات و امور خارق العاده، كافى در ناميدن كسى به پسر خدا باشد در اين صورت اين نام و نسبت هيچ گونه اختصاصى به عيسى ندارد; زيرا آدم هم بدون پدر و مادر آفريده شده و پيامبرانى مانند ابراهيم و موسى و نوح و… نيز سراسر زندگانى آنها با انواع حوادث خارق العاده و معجزات آميخته بوده است و همچنين خداوند همه آنها را دوست داشته پس بايد آنها نيز پسر خدا ناميده شوند.

2- توجيه ديگر اين كه مى گويند: منظور از اين كه عيسى پسر خداست اين است كه خداوند در پيكر عيسى حلول كرده، همان سان كه حرارت در آب حلول مى كند.

اين توجيه نيز تنها فرار از اصل اشكال نيست بلكه از چاله به درّه سقوط كردن است! زيرا همان طور كه در ابتداى بحث تذكر داده شد، خداوند نه مى تواند جسم باشد و نه محدود به زمان و مكان; خداوندى كه صرف وجود و غير محدود به زمان ومكان است چگونه مى تواند در بدن انسانى مانند عيسى كه مانند همه افراد بشر غذا مى خورد و مى خوابيد و راه مى رفت و از لحاظ زمان و مكان محدود بود حلول كرده و محدود شده باشد؟!

آيا آب دريا با آن كه محدود است مى شود در يك كاسه كوچك جا گيرد و اگر نمى شود، پس چگونه ممكن است وجود نامحدود خداوند در پيكر انسانى چون عيسى محدود و محصور گردد؟!

به هر حال، موضوع پسر بودن عيسى براى خدا نه تنها معقول و منطقى نيست، بلكه هرگاه كسى كمتر اطّلاعى از مبانى اعتقادى اسلام داشته باشد، اين نوع سؤال ها به همان اندازه براى او تعجّب آور است كه كسى بپرسد: چرا خداوند غذا نمى خورد و چرا خدا راه نمى رود؟!


1. شرح دلايل اين قسمت را در كتاب «چگونه خدا را بشناسم» مطالعه بفرماييد.